خرید بک لینک

«پنج سال رفت مدرسه ی ابتدائی

سه سال رفت مدرسه ی راهنمایی

سه سال رفت دبیرستان

یک سال رفت پیش دانشگاهی

چهار سال رفت دانشگاه»

یادش به خیر!

شبِ امتحانات

گاهی وقت ها دلم تنگ می شود

می خواهم یک کتاب بردارم و تا صبح خر خوانی کنم.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

با من صادقانه حرف بزن!

عزیزم

همانگونه که ساده دروغ می گویی

می توانی یک بار هم با من صادقانه حرف بزنی؟

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

سه وعده در روز سیرش نمی کرد به خاطر همین پدرش تصمیم گرفت: «سه وعده را نُه وعده کند» اکنون سیر می شود ولی آنقدر چاق شده است که حتّی نمی تواند از جایش بلند شود.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

و من فکر می کنم

چقدر بیهوده است زندگی بدونِ عشق؛

عزیزم!

از اینکه باعث شدی با عشق آشنا شوم

متشکرم.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

باران که می بارد

من به استقبالِ تگرگ می روم

کامیون آمد، رد شد

وقتی به خنده می گفت:

دوستت دارم.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

خیلی خوبه که آدم به پدر و مادرش محبّت کنه اونا رو دوس داشته باشه، عاشقشون باشه وقتی حرفِ انتخاب باشه، اونا رو با دنیا عوض نکنه دوس دارن تو پیری، مراقبشون باشه، اونا رو تنها نذاره امّا بچه بزرگ میشه، ازدواج میکنه، میره سرِ زندگیش یادش میره پدری بود، مادری بود بجایی که شادشون کنه اونارو تو غصه رها می کنه پدر میگه ای کاش بچه دار نمی شدیم! مادر میگه، ما هم بچه

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

به پهنه ی وسیعِ دریا می نگرم امّا موج ها، موج های ناآرام؛ از فردایی پُر هیاهو خبر می دهند این خروش مُداوم، انقلاب حرف های نگفته است.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

مجلس ترحیم به پا شد قاری آوردند والعادیات می خواند من سنگِ قبر می بردم با خط دُرشت نوشته بودند: مرحوم علی خدایی؛ نشناختم بیدار شدم آری بیدار شدم.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

آقای مشروح، تصدّقِ سرت بشوم، ببخشید که مصدّعّ اوقاتِ جنابعالی شدم، عرضِ عبودیّت به بارگاهِ خدا بردم، شرط عرض شد؛ عریضه ی شما را به همراه نداشتم؛ برگشتم و این نامه ی دوستانه را برای شما در تاریخی که تاریخ نیست و در سال نامه ای که در آن مرکبم نادره ماشینی بود که الاغی را در نسیانِ خود، دبّاغی می نمود و به هرزه خواهی یک قرن می فروخت، پاورقی کردم تا شاید این

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

دوست دارم با تو بروم پیش خدا،

بگویم:

خدایا این ترانه را به تو می سپارم

قشنگش کن!

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

در زندگی باید از سه فرد ترسید

اوّل، زن

دوم، زن

سوم، زن

و در مجموع، باید از مرد ترسید.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

چند کلمه ناقابل تقدیم می کنم؛

امروز، روزِ بخت آزمایی من بود

کارتِ شانس را به دربان دادم

گاری بخت را به حرکت در آورد و گفت:

فکرِ تشریف باش،

بارِ کج کشیدنی نیست.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

سه به اضافه ی سه می شود دو

جبر از کائنات اِستنباط نکنیم

در تطهیر ریشه ی دوم

ریاضی را پاس بداریم

بیاییم

در گوشه ای از جهان،

خانه ای به دور از نرخِ بیکاری و تورّم بسازیم.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

مشعوفم

از عشق تو مشعوفم

دوره ی اکتشاف گذشته،

می خواهم از نو عاشقت شوم.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

خانوم رفته بود عروسی. بگذریم؛ وقتی برگشت تعریف کرد: ناصر آقا! نبودی ببینی چه خبر بود خدیجه خانوم که می شناسی؟ وای چه گردنبندی، بسته بود به گردنش پروانه زنِ منصور، چه کفشی گرفته بود نرگس دختر آقای مروتی، چه لباسی پوشیده بود ناهید خانوم و باید می دیدی، ماه شده بود وای چه آرایشی داشت! ناصر خان به صرافت اُفتاد که فردا باید برود بازار.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

من از خربزه، پوست آن را ترجیح می دهم نه برای زیر جماعت گذاشتن بلکه من باب شکم فرمودم -چه از خود متشکر- سراغِ هواپیما را گرفتم پرواز کرده بود سراغِ قطار را گرفتم حرکت کرده بود سراغ اتوبوس را گرفتم پنچر شده بود تلفن زدم، آقای مدیر! منشی گفت: مدیر دیروز به رحمت خدا رفته است گفتم: خبر بدهید که قرار است زلزله بیایید من خاک بر سرِ دنیا هستم دنیا اگر منفجر شود من ب

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

با پنبه زن ها می پرید یعنی نّداف بود عاشقِ پنبه زنی بود یعنی خوب بَلد بود با پنبه بِبُرد من در مصاحبه قبول شدم چند روز دیگر همکارش می شوم خواستم خبرتان کرده باشم تا نگویید: ..............................................

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

می گویند: وقتی کُسوف می شود که ماه بین زمین و خورشید قرار گیرد عزیزم چقدر شگفت انگیز است برای لحظاتی فکر کنم که زمین، ماه و خورشید در یک سطح هستند.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

پاکی نگاهت

با کدام شمع آشناست

که

اینگونه در خورشید ذوب می شود؟

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

مصیبت یکی دوتا که نیست یک دُزد آمده بود خواستگاریش پسر عمویش فهمید فی المجلس زیرآب زد بعد از چند روز خودش، به خواستگاریش آمد.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1397 ساعت: 20:47

هرگز نمی توان، با نقشه ی جغرافیا، از دریایی آب خورد و یا آبی از آن برداشت کرد فقط می توان، در مساحتی دروغین، کمی فکر کرد که من می توانم بر جهان تسلّط داشته باشم ولی همه ی ما می دانیم که این، یک فکرِ احمقانه است.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

عزیزم

چند بازیکنِ ذخیره دارم

می خواهم وارد بازی کنم

مراقب نفرات اصلی ات باش

ذخیره ی من طلاییست.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

عیدتون مبارک دوستان مهربانِ کلاسِ آخر در می زنند! باغچه از خواب بیدار می شود آبِ حوض خندان می شود آسمان سلام می کند بیا کمی حرف بزنیم! عشق را بی تاب کنیم! شاید میان عشقمان نرگسی طلوع کند.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

و تو راه می روی در یک جاده بعد به یک، دو راهی می رسی که در هر یک از آن راه ها، یک تابلو نصب کرده اند روی یکی از تابلوها، نوشته اند، خدا و روی آن دیگری، نوشته اند، نان و تو نان را انتخاب می کنی چون می ترسی راهی که به خدا می رود، نانی در آن نباشد.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

دیوانه شدن را دوست دارم چون در عالم دیوانگان می توانم بدون آنکه به کسی بر بخورد حرف دلم را بگویم در حالی که طرفِ مقابلم فقط می تواند بگوید: «بر دیوانگان حَرَجِی نیست».

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

کرکره رو به بالا است کسب و کار، امروز ترقه بازی است من مُتکا به دست در پیاده رو خوابیده ام اَفکارم چُرت می زنند من، سال ها است بداهه زندگی می کنم.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

دیروز،

چند بار به یادِ گذشته،

در خیابان آب ریختم

اکنون گوشم به در است.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

گاهی سوال می شود علم بهتر است یا ثروت؟ من می گویم، هیچ کُدام چون من گاو را بر علم و خر را بر ثروت ترجیح می دهم حالا من سؤال می کنم گاو بهتر است یا خر؟

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

کتاب را باز کردم چند سطر خواندم خسته شدم بستم بعد رفتم بیرون چند قدم برداشتم منصرف شدم برگشتم آمدم، در اتاقم نشستم دوباره کتاب را باز کردم چند سطر خواندم خسته شدم بستم بعد رفتم بیرون چند قدم برداشتم منصرف شدم برگشتم بعد خوابیدم.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

سوارِ ماشین شد زن و بچه هایش را با خودش بُرد زنِ راننده، کمی اَخم کرد راننده از ماشین پیاده شد و به مرد گفت: امروز نذر کرده ام که اگر به سلامت برسیم، زنم را طلاق بدهم.

برچسب: نویسنده: ماهان محمدی تاريخ: شنبه 15 ارديبهشت 1397 ساعت: 22:12

صفحه بندی